شتاب مکن
که ابر بر خانه ات ببارد
و عشق
در تکه ای نان گم شود
هرگز نتوان
آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
سقوط می کند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند
آدمی را توانایی
عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد

شعر از احمد رضا احمدي
(برايش دعا كنيم)
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
خبرم
داده بودند كه حالش بهتر شده، خوشحال شده بودم. نتوانسته بودم بروم بيمارستان كه
عيادتي كنم... مدتي قبلترش هم كه به دليل همان بيماري بستري بود رفتنم به
بيمارستان مقدور نشد و قرار ملاقاتش در خانه به هم خورد و پايههاي جنجالي شد
حوالي پنج روز آخر ارديبهشت، در كنار چند دليل بد ديگر... كه خودم را مقصرش ميدانم
و تقصير ديگر را به جان ميخرم و عذري نميخواهم بابتش. بگذريم
20خرداد به مناسبت نادر ديده بودمش در خانهي هنرمندان، حرفهايي زده بوديم، كوتاه، كلمه به كلمه... عجيب ذهنم را به خودش مشغول كرده بود. هميشه دوستش دارم، او ميدان داد كه خيلي كارها را ياد بگيرم. مسيرم را براي پيمودن بسياري راهها باز گذاشت و از گوشه و كنار شنيدم كه از رفتنم ناراحت است... از آنجا كه "گفتن"ها برايم سختاند و بارها ضربههاي جبران ناپذيري برايش به جان خريدهام، - در اين كلافگي بگذاريد از اين هم بگذريم و هيچ وقت باز نگرديم - سر آخر ... دل به دريا زدم و نامه را آغاز كردم.
نوشتم و رفتم گذاشتم روي ميزش و منتظر شدم كه بيايد. آمد و خواند، دلم آرام گرفت. همين
اين نامه ارزش ادبي چنداني ندارد. شايد اصلا نق زدن كودكي در آغوش پدرش باشد، از اين بابت كه پدر او را بيشتر در آغوش بگيرد و بفشارد.
جناب آقاي هاشمي عزيز، سلام. مدتها است با خودم كلنجار ميروم كه بيايم و گفتگوي مفصلي با شما كنم، نميشود. دلايل و توجيح هاي مختلفي دارم. موجه و غير موجه... همه كلافهاي سردرگمياند پيچيده به پاهايم؛ گاهيْ، اوقات ميگذرانم براي پيدا كردن و جمع و جورشان، گاهي خسته ميشوم و ميگذرم از خير و شرشان.
جناب آقاي هاشمي عزيز، ديشب ناگهان خبر خوشي به من دادند، ديشب، در ميان سرگيجهها و صداي آژيرهاي رنگي، ديشب، ميان سر و صداهاي ناخوشايند خبر خوشي به من دادند، خبر مربوط به شما بود، خوشحال شدم. و آنكه خبر را داد يكي از پيكهاي خوب دوست داشتن شد. ... بگذريم.
جناب آقاي هاشمي عزيز، از ميان بسياري حرفها كه در بسياري از پياده رويهايم براي شما كنار ميگذارم درين فرصت اين را ميگويم كه نه آمدنم به مجموعهي شما و نه دور شدنم در ارادهي من نبود... اما اين ميان شما به من آموختيد كه ميتوان ساده دوست داشت.
جناب آقاي هاشمي عزيز، سكوت اين مدت گذشتهي من اگرچه نميدانم تا چه وقت و چه هنگام ادامه دارد، اين را ميدانم كه برگرفته از منش و رفتاري است كه از شما آموختهام. در نگاه من شما چارهاي جز روز به روز بهتر و خوبتر شدن نداريد. از منش انسانهاي خوب بسيارچيزها هست كه بايد بياموزم
جناب آقاي هاشمي عزيز، تا به حال فكر نميكردم نامه نوشتن براي شما اينقدر برايم سخت باشد. اشتباهات اين نامه و نامهي آشناييمان را ببخشيد، من نه اين نامه و نه آن را پايان نخواهم داد. حتي اگر به كلي از حوالي شما دورم كنند.
جناب آقاي هاشمي عزيز، اين متن را بگذار با جملهاي از شمس، از مقالاتش، تمام كنم. آنجا كه ميگويد : خاكِ كفشِ كهنِ يك عاشقِ راستين را ندهم به سَرُ عاشقان و مشايخ روزگار...
سعيد كيائي
صبح 24خرداد-1388
دفتر كارنامه
پ.ن : يادداشت سید ابوالحسن مختاباد را بخوانيد
پ.ن: متن ابوذر كريمي دربارهي سيد جلال فهيم هاشمي
پ.ن : عكس از سارا ساساني - خبرگزاري مهر
پ.ن: احسان براتپور خوب، شعري را به من هديه داد و مرا شرمنده كرد.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com

بعضيها كتاب را ميبينند و رد ميشوند، بعضيها كتاب را ميبينند و ورقي ميزنند، بعضيها كتاب را ميخوانند، بعضيها كتاب را با دقت ميبينند و ميخوانند و توجه ميكنند، بعضيها زندگيشان را براي كتاب ميگذارند؛ جلال فهيم هاشمي از دستهي آخر بود.
يكي – دو هفتهي قبل كه در بيمارستان ديدمش و صحبت كارهايش و كارهايي كه باهم داريم را ميكرديم سكوتي كرد و حرفهايي زدم از دلتنگيام از كار ... چند دقيقهاي كه گذشت سكوت كردم و از سال فعاليتش كمي گفت... قدر سه – چهار جمله، با آن خستگي بسياري كه داشت. دلم را آرام كرد. خنديديم... اشك در چشمهايش جمع شده بود... صورتش را بوسيدم، گفتم شما مجبوريد خوب شويد... من كلي آرزو دارم... او هم كمي از آرزوهايش گفت...
نامهاي چند وقت قبل كه به دليل مشكلات كاري كمتر ميشد ببينمش برايش نوشتم و بردم گذاشتم روي ميز كارش، پيش از آنكه بيايد... بعد كه آمد رفتم كنارش بنشينم، آمد كنارم نشست و نامه را خواند ... از پدرش برايم گفت و از محبتهايي برسرش بوده و زودتر از آنكه فكرش را بكند حدود 10 – 12 سالگي به رحمت خدا رفته...
همين روزها شايد آن نامه را اينجا بگذارم...
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
دوره میکنم تمام روزهای رفته تا همیشه را

ياد روزي افتادم كه عبدالله رفت با قيصر مصاحبه كند و قيصر علارغم هميشه پذيرفت. بعدها كه از عبدالله پرسيدم چه شد كه پذيرفت گفت نام اخوان را آوردم.
قصد كرده بودم فعلا ننويسم. تا چند كار عقب افتاده را انجام ندادهام و تحويل ندادهام دست به نوشتن براي جايي نبرم. وقتي مهدي مولايي زنگ زد و گفت بنويس، آن هم دربارهي قيصر، يكه خوردم و سر به تعظيم پايين انداختم و گفتم چشم. از عبدالله هم خواهش كردم بنويسد. هر دو نوشتيم.
ميتوانيد يادداشتهاي ما را در اينجا و اينجا بخوانيد. براي من جالب حس و حال ما است در ديدارهايي كه با قيصر داشتهايم.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
نامهاي به مناسبت امير اسماعيلي
امير جان، سلام
چند دقيقه است كه نشستهام و فكر ميكنم برايت در اين نامه چه بنويسم.
امروز به تو گفتم اگر حوصلهي نوشتن بود، حتما به مناسبت مراسم سه شنبه شبات خواهم نوشت. و تو گفتي حالا كه به ما رسيد آسمان... خنديدم و گفتم چشم، مينويسم، اما ته دلم ـ راستش ـ از نوشتن خبري نبود.
بعد از مكالمه تلفنيمان به روزهاي مختلف دوستيمان فكر كردم. روز آغاز سفر اصفهان ـ شيراز، روزي كه در دانشكدهتان داشتم پرسه ميزدم و ديدمت، روز سفر به مشهد، روز تماس تو براي پيوستنم به نويسندگان آيندهسازان، روز پيشنهاد تو براي سردبيري ويژهنامهي نادر ابراهيمي در هفت سنگ، آن شب پياده روي بعد از مراسم آيه، و خيلي روزهاي ديگر.
يك روز، همان روزهاي اولي كه شنيدم خانم والده* عروس دار شده به خودت يا به همسرت گفتم كه «براي امير نگرانم» چرا كه نميدانم همسرش او را چطور ميخواهد و او چطور خواهد شد ـ اين جملهي بيرون گيومه را آن روز به زبان نياوردم ـ . منكر نشو، چون تو و من ميدانيم كه همسران بر هم تأثيرهاي زيادي ميگذارند، و تو مستثني نيستي... و مردها بيشتر اوقات تأثير پذيرترند. ... راستش خودخواهانه شايد دوستيها را ميان زندگي جديدت ميجستم... . و يك روز به همسرت گفتم «با حضور شما خيالم از بابت امير راحت است». ...و راستش هنوز نميدانم بايد راحت باشد يا نه.
دوست من، ... درست زماني كه كلمات من احساس نا امني ميكنند، تو مثل آن روزهاي آينده سازان، دستور نوشتن دادهاي. و من سعي ميكنم از دستور سرپيچي نكنم، و دوست دارم اين نامهي چند سطري پر اضطراب را با تمام كاستيهايش از من بپذيري. باور كن خست به خرج نميدهم، اين روزها كلمهاي در بساط ندارم كه به دايره بريزم.
براي تو و همسرت آرزوي خوش روزي و سعادت دارم. و خواهش ميكنم اين نامه را به منزلهي استعفاي چند وقتهي من از تمام فعاليتهاي نوشتاري بدان.
حق يارت
سعيد
3 – 8 – 1388
تهران
* كساني كه امير را ميشناسند ميدانند، امير به مادر مهربانش ميگويد "خانم والده". من هميشه فكر ميكنم او اين تكه كلام را از عزيزمان "منوچهر احترامي" به ارث برده است، كساني كه استاد احترامي را از نزديك ميشناسند، ميدانند.
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com
يادداشت چهارم - از سر دلتنگي هجدهم مهر ماهي كه شخصي است
گاهی تکرار روزهای
گذشته
برای من تسلی است
مرا می بخشید
احمدرضا احمدي
اين يادداشتها مختصات خودشان را دارند. يك سال يكبار تكرار ميشوند. هربار 365 روز بهشان فكر ميكنم و با خودم ميگويم اين را مينويسم و آن را... دل بستهشان ميشوم و دل ميكنم. اما عاقبت سمت و سوي خودشان را پيدا ميكنند. سمت خودشان عجيب حال و هواي تو را دارد. كاش خبري از كيانوش بيايد، اشكهايش را و دادهايش را فراموش نميكنم از پس آن پياده روي زير باران تا برسيم به هم كه تو بشوي نقل محفلمان و ... خلاصه كنم كه : دلم برايت تنگ شده.
نه باور كردهام و نه باور ميكنم كه تو رفته باشي عراق. يا رفته باشي به خانهي بخت. يا رفته باشي كه دمپر من نباشي كه من خود بشوم بعد اين سالها... باور نميكنم ديگر. اين را پيام دم گوشم زمزمه ميكند هربار كه ميروم كنار مزارش و از تو ميپرسم. هي ميآيد به خواب و بيداريام و ميگويد يك جايي همين دور و بري. و خيال ميكنم دارم رصد ميشوم. ... هي بانو... بانو... بانو... اين متنها را ـ همين متنهاي مختص خودت را كه هر 18 مهر يكبار نوشته ميشوند را ميگويم ـ با صداي من بشنو. اينها فقط كلمات من نيستند، كلمات قطعا كم خواهند آورد... صدايم را ـ با همهي بديهايش ـ به پيوست ميفرستم... و فكر ميكنم گوشم را هم بايد بفرستم... كه شنونده هم داشته باشد... تو كه نميخواني. من واقعا ماندم وقتي خطاب سوال قرار گرفتم كه : آيا او هم اينقدر كه تو بهارخند را دوست داري تو را دوست دارد؟
سوالها همه ساده بيان ميشوند و سالها انسان را به تكاپوي پاسخ مياندازند... تكاپويي كه هيچگان نخواهي فهميد به سرانجام ميرسد يا نه.
يكبار خيال كردم كه آمدهاي باز... تماس گرفتهاي... شمارهات دوباره روي گوشيام افتاده، جواب دادهام و گفتهاي كه ميخواهي كتاب جلد پارچهاي آبي رنگت را كه شعرهايت است، برايم بياوري... كه بخوانم. گفتم خوب است قرار ميگذاريم. من شروع كردم به جمع كردن يادداشتهايم كه برايت بياورم، كه تو هم بخواني. ... از خيال بيرون زدم... احوال خوشي نداشتم / شايد اگر بخواني "ندارم هنوز" بهتر باشد.
يكبار هم همين چند روز قبل در مسيري درون شهر كنار راننده خوابم برد... در كوهي سرما زده زير تودههاي برف شديد نشسته بوديم من تو را بيدار نگه ميداشتم كه خوابت نبرد... تو مرا ... و خيال ميكنم كه عاقبت هر دو خوابمان برد.
ميبيني؟ اينها دو نمونهاند.
سه حالت حضورت را هم ميخواهم "سفر پاييزي" كنم. طرحش را نوشتهام. مقدمات ساختش فراهم شود يك فيلم سه اپيزودي ميشود.
نبودنت عجيب به همم ريخته. هزارها ايده از جانب تو به سويم ميآيد و هر سال بدتر از سال قبل ميشوم. يادداشتها را نگاه كن، سند حرف من هستند. چند بار به سرم زد كه ديگر ننويسم اين هجدهمها را... ميداني چرا؟ بخاطر اينكه مثل دين من خصوصياند. اما باز خيال ميكنم كه اين وبلاگ ... بگذريم. يك روز حامد پرسيد تو چه خيري از اين بلاگ ديدهاي؟ و به تمسخر گفت "من با خودم" و جواب شنيد "تو از آزاده چه خيري ديدهاي؟" آزاده را كه ميشناسي؟ تمام كس و كارش است، حالا اگر كنار گوش اين بلاگ زمزمهاي نكنم چه كنم؟
دل خوش داستان سوم فيه ما فيه ام و قصهي وصل آقاي قاضي از پس سي سال مجاهده. ... و خوشحالم كه هستي... اگرچه حالا خيليها خيال ميكنند تو توهمي هستي از جانب من. راستي يك چيزي بگويم بخندي يكبار يكيشان ـ يكي از همينها كه گمان كنم به تو حسودي ميكند ـ تو را با سانشاين و بستي و نان خامهاي قياس كرد. گفت تو سانشايني بودهاي كه نيستي حالا، حالا بيا بستي و نان خامهاي را امتحان كن، شايد دوست داشتي... تلفن را كه قطع كردم كلي به او خنديدم و كلي به حال خودم زار زدم. چه ميگويند اينها؟ من ايمان دارم كه تو هستي.
اين يادداشت مثل هر سال به دلم ننشست. يك كلام نخ نما بگويم كه جرات گفتنش را ندارم و دوست دارم بداني كه دوست ميدارمت به بانگ بلند... و بغض ميكنم. امروز باز هم هجدهم مهر است؟
________________
پ.ن : يادداشتهاي سالهاي قبل
وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشمهايش | manbakhodam.aminus3.com