عکسی است که موسوم است به بلندترین عکس جهان. وقتی این عکس را می دیدم، با خودم فکر کردم اگر من اجازه داشتم فقط بخش هایی از آن را جدا کنم برای خودم کدام قسمت ها را جدا می کردم. بعد آمدم و شات هایی که دوست داشتم را برش دادم. انتخاب های من را اینجا (+) می توانید ببینید. اصل عکس را هم از اینجا (+)
دیدن هر کدام از این شات ها، و دقت درباره ی هریک شاید ساعت ها وقت از من میگیرد. وقتی که گذرش را نمی فهمم. و گاهی حتی شک می کنم به اینکه زمان در عکس می گذرد یا در من یا بر ما، هنگام تماشای هم. فکر میکنم عکس ها هم من را میم بینند. و مثلا پسر دوچرخه سوار عکس سوم اگر در خیابانی مرا ببیند به خوبی به یاد می آورد. یا اگر من آن زن چشم پانسمان شده ی عکس دوم را ببینم احوال چشمش را می پرسم. یا شاید سراغ تابلویی که در دست پسر عکس اول است را حتما بگیرم و هر از گاهی سری به گالری که شاید آن را آنجا گذاشته بزنم... اما همیشه دلم برای دو نفری که در عکس آخر هستند تنگ می شود. شاید روزی تنبلی ام را کنار بگذارم و برای پدری که فرزندش را به گردن آویخته و هدفون در گوش دارد نامه ای بنویسم... نمی دانم...

پ.ن : تِرَک آخر آلبوم «من و تو»ی مانی رهنما را به شدت گوش کنید. گوش کنید چه می گویم، ... «فردا که شد زندگی رو شکل خودت تجربه کن. اینبار تو به جای ما، زندگی رو ترجمه کن...»
چشمم، جزیره ی سرگردانی است
تو، در شمال جزیره می نشینی
و من، رودی به کویر سرازیر کرده،
پیِ آیینه می گردم برای سفره ی عقد
در خلیج صورتم از اشک
مدعیان زیادی هستند
پا به جزیره بگذار، و از آنجا
تمامیت دریا را، با بوسه به انحصار خودت دربیار
شمعدانها برای تو روشن اند
1391-02-17
سعیدکیائی
-
حکایت بی بازگشتی است روزهای رفته و دقایق خاطره شده. شک نباید کرد. بحث اصلا به کیفیت آن نیست، به همین دمی نشستنِ کنار پنجره ی خانه ی مادر بزرگ است و طلایی آفتابی که از دیوار خانه ی همسایه می ریزد به حیاط.
خیال می کنم به بالکن خانه ای قدیمی نشسته ام... و مرور می کنم همه ی بغض ها و آرزوها را... و در نمیدانمی بزرگ غوطه می خورم.
-
حالا که می نویسم، چند پُست از چند وبلاگ، که یکی ش همین وبلاگ است، عجیب بغض به گلویم می ریزد...
1 - که خفتهای تو در آغوش بخت خوابزده
2 – از بعد بعیدی ماضی، تا حال استمراری فردا
3 – دلگرمی
4 – صبر بلبل بایدش
5 - برای ما
-
همین، نه زیاد بلند است آفتاب از سر تیغ گذشته، نه چنان گرم است. تنها خاطره ای است انگار. که هر روز نشستن کناب پنجره ی تراس خانه ی مادر بزرگ هم چنان دوباره آشنایی رنگ ها را به خاطره ات حفظ نخواهد کرد.
دور نمی شوم از ستایش باغچه؛ یا از شنیدن صدای گنجشکان و سرانگشت معصوم کودک یک سال و سه ماهه... وقتی نشانشان میدهد به هوای پریدن... و دست میزند که آنها موفق شده اند دوست داشته باشند لانه ی میان درخت ساخته شان را...
تنها می مانم با این بغض جا مانده چه کنم!
والسلام
| در جستجوی زمان از دست رفته |
در یک بیست و چهار ساعت فشرده ی پر جنگ و بحث و جدل، که زمان سرعتی بیش از حد تند و سریع دارد؛ گاهی تک عبارت هایی پیدا می شوند که بارها و بارها می شنوی اما در خروش بی امان گذرلحظه ها درنمیابیشان. گاهی هم، سیلی می خوری از کلمه ای، و دنبالش میکنی، می بینی جای جای لحظات نزدیکت بوده، یا گوشزد شده است و تو غافل بوده ای از آن. اتفاق های زیر 5 نمونه ای است از یک 24 ساعت... بی هیچ قضاوتی
روز.داخلی.رستوران
دختر : لطفا سه تا چلوماهیچه، با سه تا نوشابه و دوتا سالاد و یک ماست
مسئول صندوق رستوران : غذاها رُ می برید؟
دختر : بله
مسئول صندوق رستوران : نوشابه و سالادها و ماست رو هم میبرید؟
–دختر هاج و واج از سوال مرد، لحظه ای مکث می کند –
پسر دیگری که در صف سفارش ایستاده است : په نه په سالاد و نوشابه ها و ماست رُ خودش اینجا می خوره تا غذاش حاضر بشه
– مردم می خندند –
دختر : بله اونا رُ هم می برم، کی حاضر میشه؟
مسئول صندوق رستوران : خانوم توکار ما، «کِی؟» معنی نداره
دختر گوشه ای منتظر می ماند
روز.داخلی.دفتر استاندار
خبرنگار : شما مارُ از تهران کشیدید اینجا که بریم جزیره، حالا میگید نمیشه؟
مدیر دفتر استاندار : نمیشه آقا! من به شما زنگ زدم که بیایی؟
خبرنگار : از مجموعه ی شما که بوده، بلیط که شما گرفتین، هتل که شما رزرو کردین، حالا میزنین زیرش؟
مدیر دفتر استاندار : بلیط برگشتتون هم حاضره!
خبرنگار : یعنی که چی بلیط برگشت حاضره؟ مگه ما مسخره ی شماییم این همه راه بیاییم و باز برگردیم الکی؟
مدیر دفتر استاندار، تلفنش زنگ می خورد : بله، نمیشه، گفتم باید برن. نمیرن آقا! چرا باید برن؟ نه خیر... نه خیر... – تلفن را قطع میکند.
رو به خبرنگارهای ایستاده : برید هتل، ماشین دم در منتظر شما است
خبرنگار : اصلا قرار هست این سفر به سرانجام برسه و ما بریم؟ حالا رفتیم هتل، چند روز باید منتظر بمونیم؟
مدیر دفتر استاندار : هیچی معلوم نیست... بفرمایید برید آقا اینجا ما کار زیاد داریم
خبرنگار : مگه ما بیکار بودیم بیاییم اینجا؟
مدیر دفتر استاندار : بفرمایید هتل
خبرنگار : تا کی آخه؟
مدیر دفتر استاندار – با صدای بلند و عصبانی - : اینجا «کی؟» معنی نداره... برو آقا
روز.داخلی. مطب دکتر دندانپزشک
بیمار : سلام، تماس گرفتید که زودتر بیام
منشی : کارتتون؟
بیمار کارت را نشان میدهد
منشی : وقت شما یک ساعت دیگه س
بیمار : بله، اما تماس گرفتید و گفتید که زودتر بیام
منشی : بنشینید، زود آمدید آقا!
بیمار : عرض کردم، بنده سر کار بودم شما تماس گرفتید که زودتر بیام
منشی : آقا چرا بحث می کنی با من؟
بیمار، متعجب به منشی نگاه می کند
منشی : بنشین آقا، دو نفر جلوتر شما هستند
مرد به سالن انتظار خالی نگاه می کند... و می پرسد : کجان؟
منشی : من نباید به شما جواب بدم ، یک نفر هم غیر از اون دونفر معاینه باید بشه، بعد شمایید
مرد : کی نوبت من میشه؟
منشی : شما انگار تا حالا پیش دندانپزشک نرفتی، کار دندانپزشکی «کِی؟» نداره!
شب.داخلی.فرودگاه
مسافرها در سالن انتظار نشسته اند. و به مانیتورها و درهای خروجی نگاه می کنند. گه گاه ساعت هایشان را می بینند و با هم راجع به این که چرا هنوز درها باز نشده اند حرف می زنند. چند نفر که دیر رسیده اند به فرودگاه، از آخرین کنترل رد می شوند و با دیدن مسافرهای نشسته خشکشان می زند. می نشینند.
مسافر 1 : بلیط مگه ساعت 11 و ربع نیست؟ چرا خبری نیست؟
مسافر 2 شک می کند و کارت پرواز و بلیط را نگاه می کند، میگوید : آره، نمی دونم! چرا اینطوریه؟
مسافر 3 : بذار از مردم بپرسم، نکنه خبر دادن که تأخیر داره پرواز!
مسافر 4 رو به روی آنها نشسته است، خودش می گوید : نه آقا! حرفی نزدن از اینکه تآحیر داره...
مسافر 2 : خب پس چرا خبری نیست؟
مسافر 1 : حتما جای دیگه خبریه!
یکی از مأموران به همراه مهماندار به سمت در خروجی می روند، مسافر 3 به طرف آنها می روند و می پرسد : ببخشید، قراره که تأخیر داشته باشه هواپیما؟ الان ساعت 11 و 15 دقیقه است و طبق بلیطی که داریم باید الآن حد اقل ما داخل هواپیما باشیم
مهماندار بدون اهمیت به حرف مسافر می رود. مأمور می گوید : صبر کنید
مسافر 3 : صبر می کنیم، اما اگر تأخیری قرارِ باشه خب به ما بگین
مأمور : منتظر باشید
مسافر 5 : تا کی منتظر باشیم آقا! شما وقت مردم رُ اهمیت نمیدین چرا؟
مأمور : هواپیما «کی؟» نمیشناسه آقا...
روز.داخلی.اتاق خواب
پسر، از خواب می پرد. صدای داد و فریاد کارگرها بلند است. به ساعتش نگاه می کند، ساعت 7 و 15 دقیقه است. بلند می شود و سرش را از پنجره بیرون می کند. در فاصله ی یک متری اش کارگری از داربست خانه ی همسایه آویزان است و بلند بلند داد می زند به همکارش؛ پسر می گوید : مرد حسابی هفت صبح آخه مراعات نباید بکنی؟ روز تعطیل!
کارگر : وقت کارِ آقا!
پسر : وقت کار شما هم که باشه، روز تعطیل وقت استراحت یه عده ی دیگه است
کارگر : آقا زود بیدارشو،... دنیارو آب میبره ها
پسر : برا من ضرب المثل نگو مرد حسابی، هفت صبح داد بیداد می کنی مردم می خوان استراحت کنن
صاحب کارِ کارگر می آید ... رو به پسر می گوید : آقا خب ما که نمی تونیم کار رو بخاطر شما تعطیل کنیم
پسر : نمی گم تعطیل کن که آقا، میگم مراعات کن، شاید زن بارداری، پیرمردی، پیرزنی داره استراحت می کنه... جهنم من
صاحب کار رو به کارگر : کل کارت اینور چقد طول میکشه اوستا؟
کارگر : کار که معلوم نمی کنه آخه
پسر : یعنی اگه الان شروع کنی «کی؟» تمومش می کنی؟
صاحب کار : آره، کی تمومش می کنی؟
کارگر : می دونم چی میگی، کار که «کی؟» نداره!
پ.ن : نام این مطلب را از اینجا (+) پی گیری کنید. به اختصار بگویم که نام رمانی است از مارسل پروست.
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست
کان که عاشق شد از او حکم سلامت برخاست
هر که با شاهد گلروی به خلوت بنشست
نتواند ز سر راه ملامت برخاست
که شنیدی که برانگیخت سمند غم عشق
که نه اندر عقبش گرد ندامت برخاست
عشق غالب شد و از گوشه نشینان صلاح
نام مستوری و ناموس کرامت برخاست
در گلستانی کان گلبن خندان بنشست
سرو آزاد به یک پای غرامت برخاست
گل صدبرگ ندانم به چه رونق بشکفت
یا صنوبر به کدامین قد و قامت برخاست
دی زمانی به تکلف بر سعدی بنشست
فتنه بنشست چو برخاست قیامت برخاست
سعدی