تبليغاتX
من با خودم - ماهي‌ها عاشق مي‌شوند*

ماهي‌ها عاشق مي‌شوند*

آنچه از من برای تو نمایان می شود، نیستم.

جبران خليل جبران

قرار بود و نبود كه بروم كنار رود هزار ماهي و بنشينم يا ننشينم و نگاه كنم يا نگاه نكنم كه ماهي از كدام سمتش از كنارم مي‌گذرد يا نمي‌گذرد، و چند خال دارد يا ندارد... كه اگر فرد بود نشانه‌ي خوشبختي است، و اگر زوج بود نشانه‌ي اينكه تو نمي‌آيي. سفر بلند بود و صدا كوتاه، تو جلوتر بودي و من اگر آن دو چشمي بودم كه تو را مي‌پاييد، پس عقب‌تر ايستاده بودم يا راه مي‌رفتم و نمي‌رسيدم، يا شايد خال‌ها فرد بود و رسيده بودم و اين نگاه شخص ديگري بود كه به من مي‌فهماند در خواب، يا در بيداري كه تو حتي كنار من خوشبخت نخواهي بود. قرار بود و نبود كه صدا را بلند كنم كه بگويم يا نگويم... ترديد جانم را اما گرفته بود و در اين شك نبود كه اگر اين ترديد نبود من حالا تمام خال‌هاي تمام ماهي‌هاي رود هزار ماهي را شمرده بودم، حتي شايد يك ماژيك مشكي بر مي‌داشتم و روي بعضي‌ها خال مي‌گذاشتم كه صد در نود و نه، فرد شود. (من مي‌دانم كه يادت هست... و اگر نباشد حتما يادت مي‌آيد كه گفتي اگر صد در صد باشد خيلي زياد مي‌شود... آنوقت اگر ما هم بتوانيم بشماريم آنها كه چشمشان مشكل دارد صفرها را پس و پيش مي‌بينند و اشتباه مي‌شود. ما بايد جلوي كوچكترين اشتباه‌ها را بگيريم، اين اشتباه كه بزرگ است، اشتباهي مثل خال ماهي‌ها... زير گردنشان را هم ببين. شايد خالي جا بماند و محاسبه را فرد يا ... خدا نكند زوج شود...) صدايم را آرام كردم و گفتم : سلام... خودتي؟ صدايت را آرام كردي و گفتي : سلام... خودمم. صدايم را كمي بلند‌تر كردم و گفتم : سلام ... خوبي؟ پس بالاخره ماهي‌ها خال‌هاي فرد داشتند؟ سلام كردي دوباره و گفتي : هنوز عادتت از سرت نيفتاده كه يكبار سلام كني؟ ماهي‌ها را كه قرار بود تو خالشماري كني. با همان صدا گفتم  : قرار بود. اما با خودم گفتم چطور مي‌توانم خودم را ببخشم اگر خال ماهي‌ها زوج باشد؟ آنوقت بايد تا سرِ دريا مي‌رفتم و ماهي‌اي پيدا مي‌كردم كه خال فرد داشته باشد و دو جفت مي‌آوردم و اينجا پرورش مي‌دادم كه بالاخره هزار ماهي بشود و تو برگردي... تازه آنوقت هم دوهزار ماهي مي‌شد. ماهي‌هاي قبلي را كه بيرون نمي‌كرديم... مي‌كرديم؟ صدايت را كمي بالاتر آوردي و گفتي :‌ بيرون نه، اما خوب شد كه نشمردي... من از دلشوره مي‌مردم آنوقت، آنوقت اصلا خودم را نمي‌بخشيدم، چون من پيشنهاد داده بودم كه بشمري ... كه ببيني بر مي‌گردم يا نه. برگشتم. تازه در آن‌صورت ما غذا براي بچه‌ ماهي‌هايمان نداشتيم. دستم را سمتت دراز كردم و دست‌هايم را گرفتي و گفتي : باور نمي‌كنم كه برگشته‌ام. به چشم‌هايت خيره شدم و گفتم : از سوي چشمهايت كم نشده، اما خستگي ميانشان نشسته، اين يعني آمده‌اي. يعني راه زيادي آمده‌اي تا به رود هزار ماهي برسي. گفتي : يعني راه زيادي آمده‌ام كه به چشم‌هاي تو نگاه كنم. يك ماهي آمد كنار پاي ما كه در آب بود و پاي تو را بوسيد. و آمد كنار پاي من و پاي مرا بوسيد. گفتي بشماريم؟ اينبار با هم. شمرديم. شماره‌ها هرقدر بالاتر مي‌رفتند من بيشتر مي‌ترسيدم. تو نگران‌تر مي‌شمردي. شماره‌ها روي 101 ماند. تو خنديدي، بغلت كردم. پيشاني‌هايمان را به هم چسبانديم و از نسيمي كه از ميان لب‌هامان مي‌گذشت نفس كشيديم انگار ـ ساعت‌ها. چشم كه باز كرديم پاهامان در آب بود هنوز و ماهي‌ها دورمان بودند هنوز... تو پرسيدي زير گردنش را شمردي؟ صدايم را آرام كردم و گفتم : نه، اگر خال داشت همه چيز خراب مي‌شد. صدايت را آرام كردي و گفتي : و اگر داشت و نشمردي... به زودي همه چيز خراب مي‌شود. اشك در چشم‌هايت بود... اشك ريخت روي گونه‌ام. صداي كسي از دور مي‌آمد كه مرا صدا مي‌زد و فانوس به دست داشت، نورش مشخص بود از دور... من چشم‌هايم را بستم. پرسيدم صدايم مي‌كنند؟ گفتي 101 خوب است. دست‌هاي ما است و ما. ما هر كدام يكي ميان صفر دست‌هايي هستيم كه به هم گره شده‌اند. خنديدم. هنوز صدايم مي‌كردند. تو دوست نداشتي قبول كني كه صدايم مي‌كنند. مرا پيدا كردند، و بردند. و ظهر فردايش از طبق نسخه‌ي طبيب از رود هزار ماهي برايم ماهي گرفتند و من ديدم كه زير گلوي ماهي خال ريزي ميانِ نشان شدن و نشدن مانده بود يا شايد نمانده بود.


_____________________________

* "ماهي‌ها عاشق مي‌شوند" نام فيلمي از علي رفيعي است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 22:19  | سعید کیائی 

وبلاگ نادر ابراهيمي | بهارخند | بدليل چشم‌هايش | manbakhodam.aminus3.com